تاریخِ فلسفه فقط ۲۵ سال طول کشیده است

مسئله محوری:

چکیده ...

هر کسی که وارد این حوزۀ بحث‌برانگیز می‌شود، دشواری‌های آشکاری پیش رو دارد. از طرف دیگر، اِکِرت فورستر که نقداً در مطالعاتِ متنی، نظام‌مند و تاریخی در این مسئله مساهمت‌های درخشانی داشته است، می‌تواند کاملاً مناسبِ این کار باشد. خوش‌بختانه این کتاب ما را ناامید نمی‌کند.
نمایش کمتر نمایش بیشتر

توضیحات ...

نوتردام فلاسافیکال ریویوز — جنبشِ فلسفی‌ای که با کانت آغاز شد و با راینهُلد، فیشته، شلینگ و هگل ادامه یافت، یکی از بحث‌برانگیزترین جنبش‌ها در تاریخ فلسفه است. همچنین، شیوۀ روایتِ این جنبش، احتمالاً چیزهای زیادی دربارۀ تعلقاتِ فلسفیِ راوی می‌گوید. یک راهِ گفتنِ داستان این است که کانت را بنیانگذارِ شیوه‌ای از فلسفه‌ورزی بدانیم؛ شیوه‌ای که هنوز باید آن را بسط و توسعه داد و همۀ اتفاقاتِ بعد از آن را نه‌تنها به‌عنوان بدفهمی‌هایی اساسی از کانت، بلکه به‌عنوان جهانی در نظر بگیریم که کله‌پا شده است. راه دیگر این است که کانت را کسی در نظر بگیریم که پایه‌های اساسیِ بنایی عظیم را نهاده است و جنبشِ پس از آن، به‌طور اجتناب‌ناپذیری به‌سمتِ نتیجۀ آن در هگل پیش می‌رود، کسی که درنهایت، کلیسای جامع را کامل می‌کند (و فقط مانده تا نیچه بگوید که خدا مرده است و بنابراین دیگر نیازی به کلیسای جامع نداریم). یا می‌توانیم مانند برخی، این جنبش را همچنان به‌عنوان امری اجتناب‌ناپذیر در نظر بگیریم، اما چنین نتیجه بگیریم که بهتر است به هیچ‌کدام از آثار کانت نپردازیم؛ زیرا این کار فقط می‌تواند نتیجه را از بین ببرد. علاوه‌براین، بسیاری از فیلسوفان و غیرفیلسوفان احساس می‌کنند که مسائل بسیاری وجود دارد دربارۀ اینکه چگونه این ترتیب روایت شود. این افراد آماده‌اند تا به چیزی حمله کنند که به نظرشان، انحراف از «بخشِ مهمِ» داستان است. متخصصانِ هرکدام از این فیلسوفان آرام نشسته‌اند تا بپرند روی هر انحراف کوچک از چیزی که آنان دیدگاهِ درستْ دربارۀ آن فیلسوفِ خاص می‌دانند. همیشه سوال‌هایی نظیر این وجود دارد: چرا شما به فلان چیز که در بهمان بحث، اساسی است اشاره نکردید؟ تا الان روایت‌های جورواجوری شنیده‌ایم که هر یک ادعا می‌کنند «این چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده است». آیا واقعاً به روایتی دیگر احتیاج داشتیم؟

هر کسی که وارد این حوزۀ بحث‌برانگیز می‌شود، دشواری‌های آشکاری پیش رو دارد. از طرف دیگر، اِکِرت فورستر که نقداً در مطالعاتِ متنی، نظام‌مند و تاریخی در این مسئله مساهمت‌های درخشانی داشته است، می‌تواند کاملاً مناسبِ این کار باشد. خوش‌بختانه این کتاب ما را ناامید نمی‌کند.

هر کسی که وارد این حوزۀ بحث‌برانگیز می‌شود، دشواری‌های آشکاری پیش رو دارد. از طرف دیگر، اِکِرت فورستر که نقداً در مطالعاتِ متنی، نظام‌مند و تاریخی در این مسئله مساهمت‌های درخشانی داشته است، می‌تواند کاملاً مناسبِ این کار باشد. خوش‌بختانه این کتاب ما را ناامید نمی‌کند.

هر کسی که وارد این حوزۀ بحث‌برانگیز می‌شود، دشواری‌های آشکاری پیش رو دارد. از طرف دیگر، اِکِرت فورستر که نقداً در مطالعاتِ متنی، نظام‌مند و تاریخی در این مسئله مساهمت‌های درخشانی داشته است، می‌تواند کاملاً مناسبِ این کار باشد. خوش‌بختانه این کتاب ما را ناامید نمی‌کند.

 

عنوانِ کتاب یک شوخیِ فلسفیْ مبتنی‌بر دو نقل‌قول است: در سال ۱۷۸۱، کانت گفته است که درواقع پیش از فلسفۀ نقادانۀ خودِ او، فلسفۀ واقعی وجود نداشته است و در سال ۱۸۰۶، هگل گفته است که درواقع فلسفه اکنون به پایان خود رسیده است. اگر معنای ظاهری را در نظر بگیریم، این بدان معنا خواهد بود که از نظر کانت و هگل تاریخ فلسفه فقط ۲۵ سال طول کشیده است. حال فلسفه در این ۲۵ سال چه کرده است؟ کتاب فورستر پاسخی به این پرسش است.

میزان اطلاعاتی که فورستر بدان می‌پردازد چشمگیر است و همان‌طور که خود او از گفتن برخی چیزها چشم‌پوشی کرده است تا روایتش خواندنی‌تر شود، یک بررسی کتاب نیز به‌خاطر حجم باید از چیزهای بیشتری چشم‌پوشی کند. این کار خجالت‌آور است؛ زیرا کتاب فورستر بسیار غنی است.

یکی از ایده‌های اساسیِ فورستر در کتاب این است که در توسعۀ فلسفۀ کانت در سه نقدی که نوشته است، تحرکی در کار است که درنهایت به تمایزی منجر می‌شود؛ تمایزی که فقط پس از نقد سوم واضح خواهد بود، یعنی تمایز میان «شهود عقلی۱» و «عقل شهودی۲» فورستر معتقد است که علاوه‌براین، کانت این تمایز را در بستر مجموعه‌ای از فاکتورهای تاریخی و مفهومی برقرار می‌کند که تا حد زیادی به آن‌ها بی‌توجهی شده است. همین‌طور او معتقد است تنها این تمایز نیست که بسیاری از چیزهایی را که پس از کانت اتفاق افتاده است برمی‌انگیزد، اما این تمایز به‌طورخاص برای چیزی که گوته در «دگردیسیِ گیاهانِ» خود بدان می‌پردازد مهم است؛ چیزی که به نوبۀ خود، هگل را به‌سمت ساختِ فلسفۀ «دیالکتیکیِ» خود رهنمون می‌کند. اما این تمایز چیست؟ یک «شهودِ عقلی» اندیشه‌ای است که در روندِ اندیشیدن به ابژۀ خود، آن را می‌سازد. همان‌طور که بسیاری از خوانندگان کانت می‌دانند، او معتقد است که ما می‌توانیم چنین شهودی را تصور کنیم، اما از نظر او، داشتنِ چنین شهودِ عقلی‌ای برای دانندگانِ متناهیِ انسانی ناممکن است؛ دانندگانی که که باید مفاهیمِ عقلی را با داده‌های شهودِ محض و حسی ترکیب کنند. (یک شهودِ عقلی می‌تواند مرزهای امکان و واقعیت را درهم بشکند. ما به‌عنوانِ موجوداتی عقلانی نمی‌توانیم چنین کاری کنیم.) از طرف دیگر، یک عقلِ شهودی، عقلی است که از کل به جزء می‌رود. این عقل، هیچ امر امکانی‌ای در شیوه‌ای که اجزاء به کل مرتبط‌اند پیدا نمی‌کند. درموردِ شهودِ عقلی، تمایز اصلی میانِ دریافتنی۳ و خودانگیخته۴ است، درحالی‌که درموردِ عقل شهودی تمایز اولیه میانِ شهودی۵ و برهانی۶ است. این‌ها هر دو ایده‌هایی کانتی هستند و هر دو با هم متمایز، اما این تمایزها را شارحان کم و بیش نادیده گرفته‌اند.

کانت بدین خاطر به این مسئله رسیده است که وقتی اولین نقد را شروع کرد، گمان می‌کرد که سؤال اصلی مربوط به ماهیتِ رابطۀ بین بازنمایی‌های پیشینی۷ و اشیاء است. اما همین طور که کارش پیش رفت و آن طور که خود به شاگردانش گفته است، در میانۀ مسیر به این نتیجه رسید که کارِ او در واقع دربارۀ امکانِ احکامِ ترکیبیِ پیشینی۸ است. وقتی کانت دغدغه‌اش دربارۀ اخلاق و ذائقه را آغاز کرد، تمرکز بر امکانِ احکامِ ترکیبیِ پیشینی بیشتر شد. اما کانت در طولِ بسط فلسفه‌اش، تأکید می‌کرد که هدفِ فلسفه این است که به یک علم تبدیل شود و او خود در جاهای مختلفی تصریح کرده است که علمی‌شدن فلسفه مستلزم این است که یک اصل اولیه وجود داشته باشد که از درونِ آن، همۀ چیزهای دیگر را بتوان به طریقی استنتاج کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

محصولات ...